على اكبر دهخدا

952

امثال و حكم ( فارسى )

سخن با خطر تواند كرد * خطرى مرد را جدا ز حقير جز به راه سخن چه دانم من * كه حقيرى تو يا بزرگ و خطير . ناصر خسرو . سخن پديد كند كز من و تو مردم كيست * كه بى سخن من و تو هر دو نقش ديواريم . ناصر خسرو . سخن چون زر پخته بىجنائت گردد و صافى * چو او را خاطر دانا بانديشه بپالايد . ناصر خسرو . سخن تا نپرسند لب بسته دار * گهر نشكنى تيشه آهسته‌دار . از جامع التمثيل . نظير : تا نپرسندت مگو از هيچ در . سخن تا نگفتى بود چون گهر * چو گفتى شد از خاك ره تيره‌تر . فردوسى . ى . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . سخن تا نگويند پنهان بود * چو گفتند هرجا فراوان بود . فردوسى . ى . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . سخن تا نگوئى بر او دست هست * چو گفته شود يابد او بر تو دست . سعدى . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . سخن تا نگوئى بود زير پاى * چو گفتى و را بر سر توست جاى . فردوسى . ى . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . سخن تا نگوئى توانيش گفت * ولى گفته را باز نتوان نهفت . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . سخن تا نگوئى توئى شاه آن * چو گفتى شود شاه تو آن زمان . فردوسى . ى . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . سخن چون بدينگونه بايدت گفت * مگوى و مكن رنج با طبع جفت . فردوسى . نظير : شعر ناگفتن به از شعرى كه باشد نادرست * بچه نازدان به از ششماهه افكندن جنين . منوچهرى . سخن چون برابر شود با خرد * ز گفتار گوينده رامش برد . فردوسى . سخن چون به سختى و تنگى رسيد * فراخيش را زود بينى كليد . فردوسى . سخن چون حكيمان نكوگوى و كوته * كه سحبان به نيكو سخن گشت سحبان . ( . . . نبينى كه بدريد صد من زره را * بدان كوتهى يك درم سنگ ، پيكان . ) ناصر خسرو . نظير : زرمح بلند قد نايد * آنچه سوزن كند به پستى خويش رجوع به : آن خشت بود . . . ، شود . سخن چون زر پخته بىخباثت گردد و صافى * چو او را خاطر دانا بانديشه بپالايد . ناصر خسرو .